به نقل از آرتیها پرونده سریال «آبان» بهعنوان اولین محصول اختصاصی پلتفرم شیدا، بعد از ۱۷ قسمت بسته شد تا گام اول برای این پلتفرم نوپا، به سرانجام برسد. سریالی که شاید در طراحی اولیه و روی کاغذ ظرفیتهای بالقوهای برای امیدواری داشت اما در مرحله اجرا، دچار اختلالهایی جدی شد و در نیمهراه در مسیر نزولی قرار گرفت تا کار تیم سازنده و پلتفرم عرضهکننده برای ترمیم رابطه خود با مخاطبان شبکه خانگی در موقعیتی پیچیده و هشدارآمیز قرار بگیرند؛ اما چرا «آبان» به چنین محصولی تبدیل شد؟

ابتدا
در اولین سکانس از اولین قسمت سریال «آبان» و پیش از آنکه با شخصیت اصلی یعنی آبان اسفندیاری آشنا شویم، با همسرش امیر پرتو آشنا شدیم. مردی مستأصل که برای دریافت کمک مالی از شخصی نزولخور به نام کهنمویی، تن به هر تحقیری داد و حتی حاضر شد قلاده سگ به گردنش بیندازد! این معرفی مخاطب را نسبت به انگیزه او و منطقی که میتوانست اینگونه خواریپذیری را توجیه کند کنجکاو کرد. در ادامه در جریان روابط عاشقانه میان امیر و آبان قرار گرفتیم و ماجرای نیاز مالی این زوج عاشق هم عیان شد.
پای سرمایهگذاری برای یک استارتاپ در میان بود. آبان بهعنوان یک جوان نخبه در این زمینه برای به بار نشستن ایدهای که در سر داشت، ناگزیر خود و خانوادهاش را درگیر قماری سنگین به بهانه تأمین سرمایه کرده بود. به موازات این جریان، با فریبرز ثابت و بابک محمودی هم آشنا شدیم که در یک بازی پوکر، یکی باخت و دیگری برد تا ضرر کلان قبلی را جبران شود! آبان و امیر تحتفشار کهنمویی بهاجبار سراغ ثابت میروند. در پایان همین قسمت ابتدایی ثابت شرط خود برای متارکه از امیر را با آبان مطرح میکند و این آغاز سلسله اتفاقات بعدی میشود.

کاراکترها
یکی از حسرتبرانگیزترین وجوه «آبان» به عملکرد بازیگران آن بازمیگردد که بیشک تأثیری مهم در ناکامی نهایی آن هم داشته است. شهاب حسینی بعد از دو تجربه موفق «شهرزاد» و «پوست شیر» با سریال «گناه فرشته» علاقهمندان سفتوسخت خود را هم دلسرد کرده بود. او با ایفای نقش پیچیده و چند لایه فریبرز ثابت میتوانست بازگشتی باشکوه را در شبکه خانگی تجربه کند. اما توانمندیهای این بازیگر دوستداشتنی هم نتوانست حفرههای عمیق موجود در فیلمنامه «آبان» را جبران کند. این همان بلایی است که برسر میرسعید مولویان بهعنوان یکی از ستارههای نوظهور بازیگری ایران آمد. حجم بالای استیصال بیمنطق و فقدان هرگونه کنشگری مثبت برای کاراکتر امیر، هیچ مجالی برای بازی مولویان به جا نگذاشت. ماحصل کار به خلق یکی از روی مخترین شخصیتهای شبکه خانگی منجر شد!
لاله مرزبان هم که پیشتر در فیلم «نگهبان شب» تجربه قابلقبولی در مقابل دوربین رضا میرکریمی در کارنامهاش ثبتشده بود، با قبول ایفای نقش اصلی این سریال، دست به یک ریسک زد که البته به نتیجه دلخواه هم نرسید. ضعف کارگردان در کنترل بازیهای احساسی و برونگرای مرزبان، بهشدت به شمایل او بهعنوان یک بازیگر جوان آسیب وارد کرد. باید امیدوار باشیم که او در گامهای بعدی، انتخابهای حسابشدهتر و نقشآفرینیهای همراهیبرانگیزتری را در مقابل دوربین تجربه کند. در میان بازیگران سریال امین حیایی و مینا ساداتی عملکرد قابلقبولتری نسبت به سایرین داشتند. آنها توانستند گلیم نقشهای خود را از آب متلاطم فیلمنامه «آبان» بیرون بکشند. توجه داشته باشید که بازیگران توانمندی همچون مریم سعادت و حسین محجوب هم بهدلیل همان نکات اشاره شده درباره طراحی بلاتکلیف شخصیتها در فیلنامه، نتوانستند در چشم مخاطبان سریال، خوش بدرخشند.

پایان
براساس آنچه از قسمت ابتدایی مرور کردیم، احتمالا میبایست قسمت پایانی به بخشی از گرهافکنیهای ابتدایی پاسخ میداد و شاهد تحقق بخشی از اهداف شخصیتها متناسب با آنچه در ابتدا برای آنها تعریف شد میبودیم اما اینگونه نشد! در طول ۱۶ قسمت، آبان آرامآرام از امیر فاصله گرفت و شاهد شکلگیری رابطهای احساسی میان او و فریبرز ثابت بودیم. برپایه همین رابطه هم آبان تبدیل به مهره اصلی در شرکت ثابت شد. در این میان ایده یک قتل، پای ثابت را به زندان هم باز کرده بود.
در قسمت پایانی، امیر و فرزند مشترکش با آبان، راهی سفر شدند تا بهراحتی از کانون اتفاقات دور شوند. آبان بهمانند امیر در قسمت ابتدایی، به هر تحقیر و التماسی تن داد، تا ثابت را از زندان نجات دهد. و سرانجام پیچیدهترین کاراکتر روایت یعنی فریبرز ثابت هم با سادهترین انتخاب رقم خورد؛ یعنی مرگ! هلدینگ عظیم ثابت هم با اعلام ورشکستگی از سوی هیأت مدیره بهطور کامل فروریخت. در نتیجه هرآنچه ثابت از اموال و دارایی برای خود جمع کرده بود، به آبان رسید. آبان هم با چشمی گریان به جاده بزند و سراغ امیر و فرزندش برود!
